سایت گروه مطالعات افکار نو
  صفحه آغازين      درباره گروه       منابع کارشناسی ارشد علوم سیاسی       دوره دکترا علوم سیاسی      خدمات سايت     آرشیو مطالب       خرید اینترنتی کتب سیاسی  

 

الهیات سیاسی هابز

نویسنده: سید محسن هاشمی   90/5

 1-مقدمه

انسانها همیشه در حال اندیشیدن می باشند و با آن به تحلیل پیرامون خود می پردازند. آنها با شناخت و درک آنچه در اطرافش می گذرد به برنامه ریزی برای آینده خویش و یافتن راه حل برا ی مشکلات پیش روی خویش اقدام می کنند. انسانها با این کار ضمن اینکه به بهتر زندگی کردن خود و هم عصرانش کمک شایانی کرده اند، یک حلقه هم به زنجیر اندیشه و نظر اضافه نموده اند.

یکی از مسائل مهم بشری که همیشه در زندگی بشر بوده و بر آن تأثیر زیادی نیز دارد مسئله حکومت و جامعه سیاسی می باشد. انسان ضمن اینکه موجودی اجتماعی است، به قول ارسطو بالطبع جانوری سیاسی نیز می باشد.(1) او احتیاج به حکومت دارد تا در سایه آن به سعادت، امنیت و رفاه برسد. همه اندیشمندان سیاسی( به جز گروهی اندک مانند آنارشیستها) به نوعی به لزوم حکومت در زندگی بشر اشاره کرده اند و آنرا  لازمه زندگی بشر می دانند و در عالم واقعیت نیز همین گونه است و جز در آرمانشهرهای وعده داده شده و نظرات آرمانگرایانی چند در همه دیگر نظریات می توان دولت را به عنوان یک ضرورت دید.

هر فردی و جامعه با توجه به آنچه بر او گذشته و یا با ملاک قرار دادن آنچه به عنوان ایدئولوژی، دین ،معرفت و . . . در سر دارد به نوعی ساختار سیاسی می رسد که با آن می خواهد در روند معرفتی خود نسبت به جهان به حرکت ادامه داده و بشریت را به پیش ببرد و به آرامش، آسایش و سعادت برساند.

توماس هابز یکی از این موجودات انسانی می باشد که بر اساس آنچه بر او گذشته و آنچه در سردارد و به آن می اندیشد به یک ساختار سیاسی می رسد. در این ساختار حاکمی مقتدر و مشروط بر کرسی حکومت نشسته و جامعه را مدیریت می کند تا به وعده خود با مردم که برقراری امنیت است جامه عمل به پوشاند. هابز را می توان اولین اندیشمند سیاسی مدرن دانست که بر حق الهی پادشاه می شورد و با توجه به آنچه در زندگیش آموخته و بر او گذشته به یک دولت، دین و انسان طبیعی می رسد که در آن سر منشأ جنبش همه چیز  طبیعت و ماده می باشد. ذرات بی رنگ و بی صدای عالم هستی با دقت ریاضی بر طبق قوانین ساده و قطعی علم الحرکات (مکانیک) در جنبشند.(2) البته می توان مواردی هم نام برد که هابز برای در امان ماندن از خشم کلیسا به صورت سر بسته به عالم ماوراء و آن جهانی هم اشاراتی می کند.

در اینجا ما از دید الهیات هابز به اندیشه سیاسی او نظر می افکنیم و به بررسی دیدگاه او به نسبت خداوند، انسان و نظام سیاسی می پردازیم. در زیر ابتدا زندگینامه توماس هابز را می آوریم. اینکار برای آن است که نگرش و دید هابز نسبت به سه مورد یاد شده ناشی از زندگی شخصی او و تأثیرات جامعه بر او می باشد. سپس به نظر او پیرامون خداوند و دین پرداخته و در زیر این قسمت به معرفت شناسی هابز هم اشاره مختصری کرده ایم. بعد به انسان و سرانجام تفکر او نسبت به نظام سیاسی جامعه را  طبق کتاب اصلی او لویاتان خواهیم آورد و در پایان هم به نتیجه گیری و بیان چگونگی رابطه موارد ذکر شده با اندیشه سیاسی او، بحث را به پایان خواهیم رساند.

2-زندگینامه:

توماس هابز در تاریخ 5 آوریل 1588 هنگامی که کشتی های جنگی اسپانیا در حال نزدیک شدن به سواحل انگلستان بودند و این کشور در بیم درگیری نظامی به سر می برد، در روستایی نزدیک مالزبری به دنیا آمد. مادر توماس هابز از خبر نزدیک شدن ناوگان عظیم اسپانیا به بنادر انگلستان دچار ترس شده و زودتر از موعد توماس را به دنیا آورد. خود هابز بعدها گفته بود که مادر من دو قلو زایید یکی من و دیگری همزادم ترس.(3)  ما در ادامه به تأثیر این مورد بر شخصیت و اندیشه هابز اشاره خواهیم کرد.

پدر هابز کشیش ساده و تنگدستی بود که بیش از پرداختن به امور کلیسا به میخوارگی می پرداخت او بعد از یک درگیری با همسایه خویش و مضروب کردن او از ترس مجازات برای همیشه خانواده خود را رها کرد. عموی ثروتمند هابز سرپرستی خانواده  او را قبول کرد و هابز با کمک او و تلاش خود در سن 14 سالگی به دانشگاه آکسفورد رفت و 5 سال بعد یعنی در 19 سالگی فارغ التحصیل شد. او در همین دانشگاه به تدریس پرداخت اما وقتی دید که باید در آنجا فلسفه مدرسی و اندیشه های ارسطو را تدریس کند او به علت اینکه  آنها خشک و ملال آور دید از آنجا خارج شد و معلم خانواده لرد کاوندیش شد.

با این عمل مرحله دیگری از زندگی هابز شروع شد. همين امر امکان استقلال مالی و نتيجتأ آموزش و رشد همه جانبه‌ی روحی و فکری او را فراهم ساخت. افزون بر آن، از اين طريق، زمينه‌ی تماس و تبادل نظر او با محافل علمی در انگلستان و ساير کشورها نيز مهيا شد. هابز بارها به فرانسه و ايتاليا سفر کرد و با شخصيت‌های علمی پرآوازه‌ی عصر خود مانند دکارت، گاسندی و گاليله ، ديدار و دوستی داشت. همین تماسها باعث شد تا هابز به علم طبیعی علاقه مندتر بشود و بعدها در نظریاتش پیرامون سلسله مراتب طبیعت به علم حرکت توسل بجوید و با آن دین طبیعی، خداوند و حاکم مقتدر را طراحی کند.

 با آغاز ناآرامی‌های جمهوريخواهانه عليه پادشاه انگلستان چارلز اول (استوارت) و افزايش خطر جنگ داخلی، اشراف طرفدار سلطنت از توماس هابز خواستند تا طرحی از فلسفه‌ی سياسی خود را در دفاع از حقانيت سلطنت منتشر کند. اين طرح که بدوا برای بخش پايانی يک سه‌گانی (تريلوژی) تحت عنوان «عنصر‌های فلسفی»  در نظر گرفته شده بود، پيشاهنگام در سال 1640 تحت عنوان «عنصر‌های قانون، طبيعی و سياسی» انتشار يافت. هابس در اين اثر، ادعای مطلق انحصار قدرت توسط سلطنت را مورد پشتيبانی قرار داده بود و تصور می‌کرد که روش مستدل، عينی و فارغ از احساسات و شور و شوق سياسی او در اين نوشته، بتواند مخالفان را مجاب کند و از خطر شورش و جنگ داخلی جلوگیری کند. اما گرايش زمانه عليه او بود و از همين رو پس از پيروزی پارلمان «طولانی» در مقابل پادشاه و هوادارانش در پاييز 1640، به ناچار از بيم بازداشت به پاريس گريخت. خود او بعدها گفته بود: من نخستين کسی بودم که فرار را بر قرار ترجيح داد، زيرا آن دليری که برای هيچکس فايده‌ای در بر ندارد و فقط امنيت انسان را به مخاطره می‌افکند، فضيلت نيست.

 هابز کمی بيش از ده سال در تبعيد فرانسه بسر برد. در سال 1642، روايت مبسوط و بازنوشته‌ای از نظريه‌ی دولت خود را تحت عنوان «شهروند» منتشر کرد. مهم‌ترين اثر او «لوياتان» يا «سرشت، صورت و قدرت يک دولت کليسايی و مدنی» نيز در همين ايام به رشته‌ی نگارش درآمد و در سال 1651 در لندن منتشر گرديد.

 پس از استقرار دوباره‌ی سلطنت در سال 1660، پادشاه جديد انگلستان چارلز دوم (استوارت) نيز که در جوانی نزد هابز رياضيات آموخته بود، وی را در سايه‌ی حمايت خود گرفت. حملاتی که در اين ايام متوجه هابز بود، بيشتر از ناحيه‌ی کليسا و محافل نزديک آن صورت می‌گرفت که به وی انگ ملحد می‌زدند.تأثير انديشه‌های هابس روزافزون بود، اما به همان نسبت نيز بر تعداد مخالفان و دشمنان او افزوده می‌گشت. سال 1666، سال طاعون، آتش‌سوزی و ويرانی در لندن بود. روحانيان کليسا فرصت را مغتنم شمرده و کارزار تبليغاتی گسترده‌ای عليه دگرانديشان سازمان دادند و مخالفان فکری خود را مسبب فلاکت و بدبختی حاکم معرفی کردند.

 آنان از جمله به دليل حملات و انتقاداتی که هابز بويژه در بخش پايانی کتاب «لوياتان» به پاپ و حکومت روحانيان کرده بود، وی و آثارش را در ليست سياه قرار دادند. توماس هابس در تاريخ 4 دسامبر سال 1679 يعنی حدود 9 سال پيش از «انقلاب شکوهمند» انگلستان، در سن 91 سالگی چشم از جهان فروبست. و بدین صورت زندگی او که با ترس و بی مهری پدری کشیش شروع شده بود با ترس از غضب پدران کشیش به پایان رسید.(4)

 3- عوامل تأثیر گزار بر نوع اندیشه هابز

انسانها در بند زمان و مکان هستند و این دو عامل نقش اساسی در ساختن او و تفکراتش دارند. زمان و مکان باعث تأثیر در تولد اندیشه او و محدودیت در کاربرد آن می شود. اندیشمند سیاسی در مواجه با مشکلات جامعه و عصر خود به اندیشه ورزی می پردازد تا راه حلی برای آن بیابد. در بهترین حالت شاید او بتواند به پیش بینی آینده با توجه به مسائل امروز بپردازد و برای آن راه حلی ارائه دهد.

اما چون اندیشمند سیاسی برای حل مسائل زمانه و جامعه خود به تفکر می پردازد پس اندیشه او نمی تواند برای زمانها و مکانهای دیگر کاربرد داشته باشد. این موضوع برای همه صدق نمی کند و کسانی که توانسته اند به جنگ محدودیت زمانی و مکانی بروند و طرحی در اندازند که همیشگی باشد، نام خود را در طول تاریخ جاودانه نموده اند. افلاطون، ارسطو، خواجه نظام الملک و . . .  از این دسته بوده اند. اما چیزی که کمتر می توان از آن فرار کرد و حتی افلاطون با وجود وسعت و ماندگاری هزاران ساله اندیشه اش نتوانست از آن بگریزد مسائل و بحرانهای شخصی و اجتماعی و تأثیرات آن بر اندیشه انسان است.

هابز به عنوان یکی از اندیشمندان سیاسی مطرح و بنیانگذار فلسفه سیاسی مدرن هم تحت تأثیر محیط و اوضاع احوال شخصی و اجتماعی خویش، به اندیشه ورزی پرداخت و می توان به راحتی به علت خیلی از نظریاتش پی برد. ترس یکی از عوامل اصلی امنیت خواهی زیاد هابز  است که در ذیل در کنار چند عامل دیگر به صورت مختصر بیان می شود:

1-3-  وجود ترس در شخصیت هابز را می توان یکی از عوامل اصلی تأثیرگزار بر هابز دانست. علم ثابت کرده است که حالات و احساسات مادر در آینده فرزند تأثیر زیادی می گذارد. لذا ترس مادر هابز که منجر به تولد فرزندش شد به هابز منتقل شده و چنان که خود گفته او به همراه ترس به دنیا آمده است. این ترس است که او را به فکر برقراری امنیت می اندازد. در زندگی او بارها می توان این ترس را دید که باعث تغییر موضع اندیشه او و تعدیل آن و همچنین فرار از محیط نا امن شد.

هابز در لویاتان به دین هم از منظر ترس نگاه می کند. او ترس از چیز نامرئی را باعث بوجود آمدن دین می داند که بر اساس داستانهایی تصور می گردد و این چیزی جز خرافه نمی باشد.(5) او قربانی کردن و دادن هدیه به خداوند هم بر اساس همین ترس می داند.(6)

2-3- دومین رویدادی که نفوذی عمیق بر اندیشه هابز گذاشت، وضع خشونت آمیز، وحشیگرانه و خونباری بود که در وضع زندگی و هستی مردم بر اثر جنگ داخلی انگلستان ایجاد شده بود.(7) این شرایط باعث شد تا ترس بیشتر در وجود هابز ریشه بدواند، از حالت درونی و ژنتیکی خارج شود و علل آن به جامعه هم سرایت نماید. هابز بارها در این شرایط نا امنی برای حفظ خود مجبور به واکنش شد او شاهد درگیری و جنگ داخلی پارلمان موسوم به کبیر و چارلز اول بود و برای اینکه جانش را حفظ نماید از کشور گریخت و به پاریس رفت تا از نزدیک شاهد بریدن سر چالز اول نباشد.

او بعد از اینکه کرامول از قدرت کناره رفت و شاگردش چارلز دوم به قدرت رسید بازهم نگران از امنیت خویش بود تاحدی که از ترس کلیسا برای ملحد دانستن خود به نابودی پاره ای از نوشته های خود اقدام کرد و آثار جدیدی را نگارش کرد و بدین صورت موفق شد که در دادگاه از صفت هابز کافر بگریزد.

3-3-  هابز به عنوان معلم سر خانه کاواندیش و حتی راهنمای اروپا سفرهای زیادی به کشورهای اروپایی کرد و در جریان آن با نام آوران و اندیشمندان زمانه خود آشنا شد و از دست آوردها و علم آنها بهره های زیادی برد. گالیله و دکارت دو تن از اینان بود که هابز هر چند با گالیله برخورد نکرد اما با دکارت و همکارانش مانند گاسندی و کامپانلا دیدار داشت. آنها به علم طبیعی می پرداختند و توانستند که این علم را به تکامل برسانند. این علم تصور دیرین پندار آمیز و کیفی مربوط به عالم مادی را به یک تصور انتزاعی و صرفأ کمی مبدل می کرد که به موجب آن ذرات بی رنگ و بی صدای عالم هستی با دقت ریاضی بر طبق قوانین ساده و قطعی علم الحرکات (مکانیک) در جنبش اند. (8)

هابز  با تأثیر زیاد و بر طبق اصول این علم سعی کرد همه چیز را جسم ببیند و لذا بهشت هم محلی دانست که بر فراز کوه صهیون شکل خواهد گرفت. در ادامه و در قسمت دین به این علم و نظریه حرکت در آن اشاره خواهیم و خواهیم آورد که چگونه هابز با استفاده از این علم به خداوند می رسد و و در پرتو آن یک دین طبیعی را بنیان می گذارد.

 4- هابز، مبدع دین طبیعی

در بررسی نظر هابز نسبت به دین باید این نکته را مدنظر داشت که او تا حدودی در بررسی دین به محافظه کاری روی می آورد و خود را به مسیحیت نزدیک می کند و برای آموزه های آن ارزش قائل می شود. مارشال میسنر معتقد است که او چون در جامعه مسیحی زندگی می کرد و برای اینکه جانش به خطر نیفتند باید نشان دهد که آنچه می گوید با مسیحیت سازگار است. اما کل تأکید در آثار او جدأ علیه آموزه های الاهیاتی دین و پیامدهای آنهاست.(9) پس هابز نتوانست فارغ از مسیحیت باشد و سعی کرد همان اصول مسیحیت را به نوعی دیگر و از عینک علم طبیعی بازگو کند او درصدد بازنگری مسیحیت و به تعبیر دیگر غیر مسیحی سازی مسیحیت بر می آید(10) که در زیر به آن می پردازیم.

او نگاهی دو سویه به دین داشت. از یک سو آنرا باعث ترس فرمانروا از عذاب خداوند در صورت تخطی از قانون دین و عدم خودکامگی او و از سوی دیگر ایشان دین را شقاق افکن و موجب اختلاف و درگیری مذهبی می دانست. علت این شقاق هم تفسیر پذیر بودن دین مسیحی می باشد. هابز با رؤیت اوضاع زمانه خویش دین را سرچشمه نزاع و اختلافات در جامعه می داند و ریشه معمول نا آرامیها و آشوب ممالک مسیحی را در طول زمانهای متوالی مسأله و معضل چگونگی اطاعت همزمان از خدا و حاکم مدنی می دانست.

لذا هابز از یک سو به چگونگی جمع بین اطاعت خدا و اطاعت حاکم مدنی می پردازد و از سوی دیگر سعی می کند تا مبنای نیل به سعادت را در حد ایمان صرف به منجی بودن مسیح تعریف نماید تا زمینه جمع بین اطاعت خدا و حاکم را فراهم کرده باشد.(11)

هابز با توسل بر روش شناختی گالیله، انسان و طبیعت و همه چیزهای دیگر را در حرکت می داند او می گفت همه موجودات میل به حرکت به جلو دارند لذا انسان نیز در حال حرکت به جلو می باشد او فقط موجودی مادی است و روان و احساسات او همان تأثیرات وارده از اجسام مادی بیرون است که بر او اثر میگذارد. انسان در درون خود میل به حرکت دارد و همیشه انگیزه ترس و مرگ باعث حرکت او می شود جز اینکه چیزی مانع حرکتش شود و کل فعالیتش نیز در راستا می باشد یعنی تلاش در جهت حرکت دائمی و پرهیز از موانع حرکت خویش.

هابز به توالی حرکت معتقد است و می گوید هر متحرکی به وسیله متحرک دیگر در حال حرکت می باشد و این روال ادامه دارد تا به کسی می رسد که تا ابد در حال حرکت، منشأ و وجودش دائمی می باشد. او از لحاظ فلسفی این منشأ را خدا می داند. خداوند  فلسفی هابز به علت اینکه همه را آفریده و منشأ و عامل حرکت همه موجودات است، دارای قدرت زیادی است. این قدرتمند بودن باعث اطاعت همگان می شود و حس اطاعت از یک قدرت برتر را در انسان بوجود می آورد. بدین طریق دین طبیعی در منظومه ذهنی هابز بوجود می آید.

هابز معتقد است که نمی توان به سرشت این خدای طبیعی پی برد و عقل هم نمی تواند آنرا درک کند.ولی همین قدر فهمیده می شود که نه فرستاده ای دارد و نه هرگونه صفاتی مانند رحمت و علم مطلق. این دیدگاه مورد تأیید مسیحیت نیز بوده زیرا عالمان این دین اعتقاد داشتند که نگاه فلسفی و عقلی نمی تواند به شناخت خدا برسد و شناخت فقط توسط ایمان میسر است.

ترس سر چشمه دین است و چون ترس از چیز نامرئی مختص انسان است لذا دین فقط در میان انسانها یافت می شود. هابز می گوید وقتی حادثه ای اتفاق می افتد انسان به دنبال علت آن می رود تا ترس از آن حادثه و یا تکرار آنرا برای خود کاهش دهد و چون به علت آن پی نمی برد شروع به بوجود آوردن خدایگان مختلف برای هر پدیده می کند و با دادن القاب و هدایا و قربانی کردن سعی در خشنود کردن او به منظور برقراری امنیت برای خود می کند.

پس خدا در ابتدا بر اساس ترس و امنیت بوجود آمده است. او علت خدای واحد را بر اثر تقیه ای که از مسیحیت کرد و داشت در شناخت علت اولیه و علل امور و اشیاء طبیعی می دانست. او با بوجود آوردن دستگاه فلسفی و رساندن همه به خدای واحدی که علت علل و همه چیز به اراده او معطوف است، به دولت مطلقه ای رسید که بر همه چیز اراده دارد و باید از او اطاعت کرد. او روح به عنوان یک چیز متافیزیکی و غیر مادی را به یک ماده تقلیل داد و آنرا بر اساس کتاب مقدس ، تفسیر و تأیید نمود. همچنین منظور از زندگی جاودانه بهشتی، بر طبق تفسیر و نص کتاب مقدس جایی جز اورشلیم واقع در فلسطین نیست.منجی موعود هم مسیح است که فقط باید گفت که او مسیح است و اعتقاد به او و مسیح دانستن او کافی می باشد.

هابز با استفاده از گزاره های دینی مسیح و اضافه کردن علم حرکت به آن سعی در به کرسی نشاندن حرف خود برای وجود حاکم مقتدر می کند. او در توجیه تبعیت از دولت مطلقه خود می گوید که مسیح آمد تا از همگان برای تبعیت از خداوند پیمان بگیرد و مردم هم در عوض ساکن شدن دائم در کنعان، با او قرار داد بستند تا از او تبعیت کنند و عمل ختنه نیز گواهی بر این پیمان است. پس کارگزاران مسیح هم نه برای حکومت بلکه فقط برای یادآوری قرار داد میان خداوند و مردم وجود دارند و باید فعالیت کنند و حق حکومت ندارند و حکومت از آن حاکم مدنی است که جای حضرت موسی نشسته است و در زمان مسیح حاکم بود.

هابز تفسیر عمومی و فردی از کتاب مقدس را همان بازگشت به وضع طبیعی می داند که هر کس سعی در اجرایی کردن سخن خود می کند. او ابتدا حق تفسیر را به کلیسا و سپس در لویاتان آنرا به حاکم مدنی می دهد و می گوید: ابراهیم حاکم مدنی بود و او تنها می توانست به تفسیر کلام خدا بپردازد و به فهم آن پی ببرد. و اکنون نیز جانشینان او که همان حکام مدنی هستند می توانند به سخن خداوند پی ببرند و آنرا در یابند و مردم باید در فهم دین و کتاب مقدس به آنها رجوع کنند. پس هابز هم اقتدار مدنی و هم باور دینی مردم را به حاکم داد. او این حقوق را از عهد عتیق استخراج کرد و به نوعی به مسیحیت رنگ و بوی یهودیت داد و همه حقوق و اراده های موجود در عهد عتیق که خطاب به حضرت ابراهیم بود را به حاکم مدنی جامعه مسیحی داد. چون حاکم نماینده شخصی خداوند است و خداوند دارای اختیارات گسترده لذا نماینده او هم دارای اختیارات تامی است که اطاعت از او واجب می باشد.

او اینچنین به توجیه اقتدار حاکم می پردازد: 1- در کتب مقدس اصول و قواعد زیادی وجود دارد که جز به اقتدار شهریار نمی تواند به قانون تبدیل شود.  2- حق تشخیص اینکه چه قواعدی مطابق با صلح و آرامش می باشد فقط در دست حاکم است.  3- حاکم و سلطان جامعه مسیحی تمامی اختیارات مسیحیت مانند تبلیغ، غسل تعمید، مراسم عشای ربانی و . . . را در اختیار دارد.   4-ملاک خوب و بد بودن در زمان وضع طبیعی در دست فرد ولی اکنون در دست دولت و حاکم است.   5- حاکم می تواند هم در امور مدنی و هم در امور مذهبی بر اتباع خویش فرمان براند و قوانین را وضع کند. او می تواند پاره ای از امور مذهبی را به پاپ واگذار کند در این صورت پاپ بر اساس حق حاکم مدنی مسئولیت دارد نه براساس    حق الهی. پس همه چیز در ید قدرت حاکم است و دین همیشه به عنوان یک اولویت دوم پس از دولت قرار می گیرد که از نظر رتبه ارزشی هم در جایگاه دوم می باشد و باید به عنوان یک ابزار اداره جامعه در دست حاکم باشد.(12)

اینچنین هابز با کمک کتاب مقدس یهودیان به تفسیر خاصی از مسیحیت می پردازد و دین طبیعی را بوجود می آورد. او در دین خود حرکت و پویایی جهان را نه از آن یک موجود فرا زمینی و روحانی بلکه سرچشمه آنرا خود طبیعت می داند که در سلسله مراتبی به انسان ختم می شود و او را به حرکت در می آورد. همین حرکت ملاک خوب و بد و دشمن و دوست می شود.

هر چند هابز به قرائت درون دینی متمسک می شود. اما به نحوی در صدد غلبه دادن دیدگاه خود در باب حکام مدنی بر مسیحیت است او این کار را با تمسک به سنت یهودی انجام داد.(13)

لازم است در اینجا نگاهی مختصر هم به معرفت شناسی هابز داشته باشیم تا بهتر بتوان به نگرش هابز نسبت به جهان و هستی پی برد:

معرفت شناسی: یکی اشتغالات هابز، مساله زبان است که به این علت در روزگار ما وی را از پیشگامان فلسفه‌تحلیلی می‌دانند. سخن‌ هابز بر سر این است که کلمات و واژه‌ها، در تفکر انسان چیست، آیا واژه‌ها و کلماتی که به‌کار می‌بریم نمودار واقعیتی‌اند که ما از یک سو به وسیله آنها اشیا را تملک می‌کنیم، و از سوی دیگر دریافت‌های خودمان را از اشیا به دیگران منتقل می‌سازیم؟ اکنون پیداست که بیشتر واژه‌ها نام‌هایی است که ما درباره اشیاء به کار می‌بریم. نام‌های مشخص یا به تعبیر منطقی، قضایای شخصی که ما با آنها اشیای واقعی بیرونی را در ذهنمان تصور و سپس آنها را به دیگران منتقل می‌کنیم. از سوی دیگر در کنار اینگونه قضایای شخصی، قضایای مجرد یا انتزاعی نیز یافت می‌شود که به تعبیری دیگر آنها را می‌توان قضایای کلی نامید. اینها در واقع عبارتند از مدرکات حسی ما که ذهن از آنها در پیوندشان با اشیای بیرونی، مفاهیم کلی را استنتاج می‌کند. در قضایای منطقی ما نام‌هایی را با نام‌های دیگر پیوند می‌دهیم و گونه‌ای برابری یا همسانی میان نام‌های گوناگون پدید می‌آوریم، مثلا‌ زمانی‌که می‌گوییم: انسان زیستمندی است اندیشنده. در این قضیه زیستمند اندیشنده را با انسان یکی یا برابر می‌شماریم. همه قضایای منطقی نیز که تشکیل شده از مفاهیم ذهنی‌اند، همین گونه‌اند. اکنون این پرسش پدید می‌آید که چون سرچشمه نخستین مدرکات ما زبان است، یعنی کاربرد واژه‌ها، پس آیا نباید به این مساله بپردازیم که چگونه باید این واژه‌ها را به کار ببریم تا هم دریافتمان از واقعیت و هم آنچه از دریافت‌هایمان به دیگران منتقل می‌کنیم درست‌تر و دقیق‌تر باشد؟ هابز در این زمینه پژوهشی دارد. وی در پژوهش خود نتیجه می‌گیرد که یکی از سرچشمه‌های اصلی خطاهای ما در دریافت واقعیت این است که نمی‌دانیم چگونه این نشانه‌ها یا تصویرهایی را که از واقعیت داریم به کار ببریم. هابز البته نمونه‌هایی مشخص و راهنما در این زمینه ارائه نمی‌دهد. او گویا موفق نشده است که یک نظریه‌یکپارچه و منظم را فراهم آورد؛ اما به همان اندازه که در این‌باره اندیشیده کافی است که زمینه‌ای برای گسترش بیشتر و بعدی این مسائل فراهم کرده باشد.

 نکته مهم دیگر در تفکر هابز رویکرد علمی وی به جهان است. مفهوم حرکت نزد وی بنیادی‌ترین مفهوم هستی است و این نیز چنانکه می‌دانیم، بنیاد دانش فیزیک جدید آن دوران‌ها به شمار می‌رفت. هندسه نیز برای هابز اهمیت اساسی دارد، در این زمینه هم مفهوم حرکت به نظر او صدق می‌کند، اما نباید فراموش کرد که حرکت برای هابز، در واقع حرکتی مکانیستی است و بدین سان هرچه که او بر پایه اینگونه حرکت بنا می‌کند نیز دارای خصلتی مکانیستی است.(14)

هابز فلسفه را «علم حرکت» ميداند و ميگويد فلسفه شناخت معلولها به علت و شناخت علتها به معلولشان بوسيله استدلال درست است. و چون رابطه علت و معلول جز حرکت چيزي نيست در حقيقت فلسفه «علم حرکت» است و اما انديشه و استدلال درست يعني فراهم آوردن معلومات با هم يا جدا کردن آنها از يکديگر روشن تر بگوئيم، يعني تجزيه و ترکيب. اما تجزيه و ترکيب تنها به اجسام تعلق ميگيرد و غير از جسم هرچه هست موضوع فلسفه وعلم نمي تواند بشود و مربوط به دين و ايمان است. پس سر و کار علم و فلسفه (علوم رياضي و طبيعي) با جسم است و جسم خواه طبيعي يعني جماد و نبات و بدن هاي حيواني و انساني و خواه اجسام اجتماعي و مدني يعني مردم و اقوام و ملل (اخلاق و سياست). در همه اين علوم مدار عمل بر تجربه و حس است و بنياد فکر و تعقل نيز حس است. محسوسات بوسيله حافظه در ذهن اندوخته ميشود و معلومات را تشکيل ميدهد که جمع و تفريق آنها فکر و تعقل را ميسازد. چون درست بنگري حس هم حرکتي است که از اشياء در محيط به وجود مي آيد و بوسيله اعصاب به مغز انسان ميرسد. به نظر وي هوشياري جز تصوير ذهني از حرکاتي که در سلسله اعصاب صورت ميگيرد چيزي نيست. بنابراين اساس شناسائي آدمي را بايد در تاثرات حسي جستجو کرد. حادثات و عوارضي که به نظر ما ميرسد، همه توهم است، چنانکه به تجربه مي بينيم که چون به چشم ضربتي وارد آيد، اگرچه در شب تاريک باشد چشم برق ميزند و روشنايي حس ميشود و حال آنکه نوري در ميان نيست. نفس يا روح (روان) هم امر غيرجسماني نيست و ميان حيوان و انسان تفاوت در شدت و ضعف مدارک است و ما نيز مانند جانوران گرفتار نفسانيات هستيم که بر ما مسلطند و اختياري از خود نداريم.

به هر صورت باید گفت چون هابز یک تجربه گرا است و همانطور که در مبحث هستی شناسی او نیز بیان شد به مادیگرایی معتقد است چیزی جزء ماده را در هستی نمی بیند، تجربه کردن یک شی و جسم از راه حواس را باعث معرفت و کسب دانش می داند. او در لویاتان ریشه همه افکار را چیزی جزء حواس       نمی داند.(15) او فصل یکم بخش اول کتاب خود لویاتان را در باب حس می نامد و درباب انسان با توضیح اهمیت حس شروع می کند زیرا هیچ تصوری در ذهن آدمی وجود ندارد که در ابتدا کلأ یا بعضأ با اندام حسی دریافت نشده باشد.( 16)

 

5- انسان موجودی خودخواه و مصلحت جو

وقتی پیرامون انسان از منظر هابز سوال می شود برای همگان این جمله تداعی می شود: انسان گرگ انسان است. تا کنون این جمله زیاد بیان شده است و بسیاری برای معرفی هابز به آن استناد و حتی بسنده کرده اند. در صورتیکه واقعأ چنین نیست و بسنده کردن به اینکه انسان گرگ انسان است برای بیان تعریف انسان از منظر هابز، ظلمی به این اندیشمند مدرن می باشد. زیرا هابز یک اومانیست است و برای انسان شخصیت والایی با آرزوهای زیبایی چون عدالت خواهی و مصلحت جویی جمعی قائل می باشد.

می توان با جستاری در لویاتان دو نوع نگاه به انسان را از دید هابز دید. در نگاه اول که معروفتر است انسان گرگ انسان است و باید دولتی باشد تا انسانها را از دست اندازی به یکدیگر باز دارد. او معتقد است که انگيزه زندگي انسان ها يک نيروي دروني است که آن هارا وادار مي کند که منافع شخصي خود را دنبال کنند . يعني منافع شخصي علت زنده بودن انسان ها است . مهمترين چيزي که انسان دنبال مي کند حفظ نفس و حيات است و از چيزي که پرهيز مي کند مرگ است . حفظ نفس در صورتي تحقق پيدا مي کند که امنيت در جامعه برقرار باشد . در حقيقت امنيت بهترين خير و ناامني بزرگترين شر مي باشد . انسان فکر مي کند که تنها راه تامين امنيت کسب قدرت است . يکي از عواملي که انسان به دنبال قدرت مي رود ، انگيزه برتري طلبي ، فزون خواهي ، فردگرائي ، بدانديش بودن و سوء ظن داشتن مي باشد . وقتي انسان ها به دنبال قدرت مي باشد ، يک نوع رقابت بين آن ها پديد مي آيد.(17) هابز این مسئله (قدرت) را یکی از تمایلات عمومی همه آدمیان و آرزوی دائم سیری ناپذیر آنان می داندکه تنها با مرگ به پایان می رسد.

ازنظر هابز سرشت انسان نيک نيست و اين انگيزه ها ي ناصواب ، انسان را به راه هاي نادرست سوق مي دهد و آن ها با هم به جنگ مي پردازند . گرگ هم مي شوند و اگر مانع نباشد همديگر را از بين مي برند . پس اگر طبع انسان نيک نيست ، وضع خاصي بر جامعه حاکم است.

این وضع خاص همان وضعیت طبیعی است که در آن زندگي انسان ها حقارت آميز، خشن و كوتاه است؛ در اين وضع، هيچگونه حقي وجود ندارد، چرا كه تضميني براي آن متصور نيست؛ انسان ها همواره در وحشت دائمي به سر مي برند و هيچ پناهگاه و مأمني براي خود نمي يابند. البته هابز علاوه بر غرايز و احساسات ، قوه اي ديگر براي انسان متصور است و همین است كه انسان را به سوي قرارداد اجتماعي پيش مي برد. از نظر هابز، انسان از منطق نيز برخوردار است، البته اين منطق انساني ضعيف تر از غرايز وي است، و از اين رو براي مهار غرايز به نيروي قهري حكومت نياز دارد.

 انسان ها براي حفظ جان و امنيت و ترس از مرگ و جراحت به تدريج به سوي هم پيش مي روند و تصميم مي گيرند تا تمامي قدرت خود را به فرد يا نهادي واگذار كنند كه در قبال در اختيار گرفتن     قدرت مطلقه؛ امنيت، صلح و سلامتی آنها را تضمين مي كند. با تاسيس دولت، مردم از دست جنگ دائمي خلاصي مي يابند و دولت ضمن برقراري نظم و امنيت، انسان ها را صاحب حق نيز مي كند،   چرا كه بدون وجود دولت، انسان از هيچ گونه حق و وظيفه اي برخوردار نيست.
در فلسفه سياسي هابز، اولين حق انسان در جامعه مدني، صيانت نفس است و حقوق ديگر از جمله مالكيت در رتبه هاي بعدي قرار دارند، چون بدون محافظت از حيات انسان، مالكيت نيز معنايي ندارد.(18)

نگاه دومی هم وجود دارد که در آن هابز به طبع بشر تا حدود زیادی خوشبین است و به او اهمیت مضاعفی نسبت به حاکم می دهد و به عنوان نخستین بنیانگذار لیبرالیسم حق افراد را بر تکلیفشان مقدم می دارد و تکلیف آنان را از حق شان استخراج می کند.(19) در این نگاه حاکم خودکامه نیست و مشروطه می باشد. او حتی وظیفه کمک و یاری به انسانهای فقیر جامعه را دارد و نمی تواند بر خلاف آنچه که در فلسفه وجودیش است عمل کند، و اگر چنین کند می توان او را عزل نمود. هر چند که هابز توصیه به این کار نمی کند اما بازهم حق طغیان را برای مردم نادیده نمی گیرد.

هابز انسان را به دنبال رسیدن و در جهت تلاش برای تحقق مصلحت عمومی می بیند و تفاوت انسانها با دیگر موجودات را در همین عمومیت مصلحت در کنار برخورداری از عقل می بیند. یکی از علت نزاعها هم این می باشد که چون هر کس فکر می کند فلان موضوع مصلحت عمومی است برای تحقق آن تلاش می کند و بدین طریق نزاعها شروع می شود. پس انسان مصلحت جو، نگران خیر عموم و عاقل است و دلسوزانه به دنبال آن می رود تا آنرا برای خد و دیگران محقق کند.

در کل باید گفت هابز به عنوان یک اومانیست همه اختیارات را به بشر می دهد و دولت را نیز به عنوان صنایع بشر قلمداد می کند که توسط او و با یک توافق جمعی پدیدار شده است. او خود یک مرجع است که در طبیعت به عنوان یک خدای کوچک دارای قدرت و نیرویی می باشد که حتی می تواند به حاکم مقتدری هم که جای خداوند را در جامعه دارد ظنین شود و او را به جرم عدم اجابت نیازهایش برکنار کند.

 

6- اقتدار حاکم مشروطه

هابز برای اولین بار دولت را امری صناعی بر می شمارد که این یک اقدام انقلابی بر علیه نظریه حق الهی پادشاهان در عصر خود بوده است. از نظر هابز آدمیان برای رسیدن به  امنیت و برآوردن آرزوی آرامش و بهره مندی از لذات حسی(20) به وضع طبیعی پایان می دهند و یک جامعه سیاسی را بوجود می آورند و به اطاعت از یک حکمت تن در می دهند و از حقوق خود مانند حق صیانت نفس در می گذرند تا حکومت آنرا برایشان محقق سازد.

هابز دو طریق برای پدیدآوردن حاکمیت متصور است: حکومت تأسیسی و حکومت اکتسابی. در حکومت تأسیسی هر فرد صرفنظر از اینکه به تأسیس دولت رأی مثبت یا مخالف داده باشد، کلیه اعمال و داوریهای شهریار را در برابر دشمنان به منظور زندگی در صلح و امنیت تأیید می کند. حکومت اکتسابی آنگاه پدید می آید که مردم به طور فردی یا جمعی به سبب ترس از مرگ بر کلیه اعمال شهریار در مورد زندگی و ایمنی خویش مهر تأیید می گذارند.تفاوت میان حکومت اکتسابی و تأسیسی آن است که اولی زمانی پدید می آید که مردم به تابعیت کسی که از وی می ترسند در می آیند، در حالیکه دومی آنگاه تأسیس می شود که از یکدیگر می ترسند.(21)

اما سه نوع فرمانروایی نیز از نظر هابز وجود دارد. پادشاهی، آریستوکراسی و دموکراسی و تفاوت آنها در تعداد افرادی است که فرمانفرمایی را شکل می دهند. در پادشاهی فرمانفرما یک شخص است، در آریستوکراسی عده ای قلیل و در دموکراسی درهای فرمانفرمایی اساسأ به روی همه گشوده است. همه اشکال فرمانفرمایی را می توان به این سه الگو تحویل کرد. مثلأ پادشاه انتخابی در واقع شکلی از دموکراسی است چون همچنان قدرت نهایی در دست مردم است.(22)

هابز در لویاتان پس از نام بردن و با توجه به نقاط ضعف و قوت هر یک از انواع حکومتها به پادشاهی نظر می کند و آنرا نسبت به دو نوع دیگر، بهترین شکل حکومت می داند. هابز برای تأیید حکومت پادشاهی دلایلی هم می آورد: اولأ در سیستم پادشاهی مصلحت شخصی بر مصلحت جمعی منطبق است اما این انطباق به علت تعداد زیاد حکمران در حکومت آریستوکراسی و دموکراسی وجود ندارد. دومأ اینکه اگر پادشاه به مشورت نیاز داشته باشد بهتر می تواند افراد نخبه را انتخاب کند تا با آنها مشورت نماید در صورتیکه در دو نوع دیگر افراد فقط در بین خود به مشورت می پردازند و آنهم با افرادی که بیشتر در کسب ثروت کار آزموده هستند و کس دیگری برای مشورت پذیرفته نمی شود. سومأ تعداد زیاد افراد در تصمیم گیری باعث تنوع دستورات و کشمکشهایی برای تصویب آن می شود. همچنین ممکن است که عدم حضور عده ای در یک جلسه تصمیم گیری باعث اعتراض به مصوبات آن جلسه شود و قانون مصوب تغییر کند. چهارمأ درگیری و اختلاف در یک فرد به وجود نمی آید ولی در سیستم دموکراسی و آریستوکراسی امکان بروز دارد.(23)

به هر صورت هابز با وجود اینکه خود هم چند ایراد اساسی به سیستم پادشاهی می گیرد. سرانجام این نوع حکومت را به عنوان بهترین شکل فرمانروایی بر می گزیند. اما حکومت پادشاهی علی رغم همه اختیاراتی که هابز به حاکم می دهد دارای اختیارات مطلقه نیست و مشروط به همان شروطی است که برای آن بوجود آمده است. به نظر هابز سیستم پادشاهی نوعی دموکراسی است زیرا خود مردم فردی را آزادانه انتخاب می کنند و به جای خود به قدرت می رسانند.

هابز در فصل 21 در باب دولت به آزادی و حقوق اتباع اشاره می کند تا بگوید که منظورش مطلق بودن حاکمیت است نه حاکمیت مطلقه. هابز می نویسد که هر یک از اتباع در همه اموری که حق مربوط بدان ها از طریق میثاق و قرارداد قابل انتقال نباشد آزادند. حاکم نمی تواند کسی را از احتیاجات زندگی که به زنده ماندن او بستگی دارد محروم محروم کند. همچنین نمی توان کسی را به زور به اعتراف واداشت تا بر علیه خود حرفی بزند و سخنی گوید. اتباع مجبور به جنگیدن نیستند مگر آنکه خود آنرا برگزینند. حاکم حق کشتن و یا مجروح کردن مردم را ندارد.(24)

هابز هدف از تأسیس دولت خود را برقراری امنیت می داند لذا اگر حاکم نتواند امنیت را برقرار کند و از جان مردم صیانت ننماید. بر خلاف قرارداد اجتماعی خود با مردم عمل کرده و اتباع حق طغیان بر علیه او را دارند. تکلیف و التزام نسبت به حاکم تا زمانی ادامه می یابد که قدرتی که حاکم برای صیانت از ایشان دارد  ادامه بیابد و نه بیشتر. (25)

 اینچنین هابز بر دولت مطلقه خود شرایطی می گذارد که او را از حالت مطلقه خارج می نماید و مشروطه می سازد، تا یادآوری کند که دولتش بر اساس یک قرار داد به وجود آمده است تا مفاد آن را نیز اجرا کند. لذا اگر بر خلاف آن عمل نماید یا اصلأ اجرا نکند دیگر چه حاجتی به وجودش می باشد.

 7- نتیجه گیری و جمع بندی

برای پی بردن به الهیات سیاسی یک اندیشمند و اینکه او از منظر الهیات چگونه به سیاست می نگریسته باید دیدگاه او را پیرامون دین، انسان، جهان و سیاست دانست. ما در بالا ابتدا به این موارد پرداختیم. البته به جهان و هستی در نگاه هابز در زیر موضوع دین پرداخته شد. چون هابز به یک سلسله علل روابطی در جهان معتقد است که سرانجام به خداوند می رسد و در حلقه های پایین تر این سلسله روابط به انسان که دوست دارد همیشه در حرکت باشد. دوست و دشمن او هم در حرکت دادن و یا متوقف کردن او معنا   می یابد.

در زیر ضمن بیان نکاتی به جمع بندی و نتیجه گیری از بحث می پردازیم:

1-7- هابز طبق آموزه های گالیله به علم حرکت معتقد می باشد. در این علم همه موجودات در حال حرکت هستند که بوسیله یک چیز دیگر این حرکت اتفاق می افتد. هر موجود بوسیله یک چیز دیگر در حال حرکت است تا به یک منشأ و مبدأ حرکت می رسد که هابز آنرا خداوند می داند. خداوند طبیعی هابز نظم دهنده و اداره کننده جهان است که انسان به علت عدم درک و فهم او در یک ترس دائمی از او قرار دارد و به همین دلیل برای او قربانی می کند تا او را از خشمگین شدن بر حذر دارد و امنیت خویش را حفظ نمایند.

در عالم سیاست هم همینگونه است و جامعه سیاسی و حاکم قدرتمند، بدیل خداوندی است که از طبیعت کناره گرفته است و جای خود را به نماینده زمینی خویش داده است. این نماینده همه اختیارات خداوندی را دارد. لذا او قدرتمندترین مردم است که انسانها برای فرار از ترس و رسیدن به امنیت به او روی می آورند و سراپا در خدمت او قرار می گیرند.

2-7- بر خلاف نظر بسیاری هابز به یک دولت سکولار نمی اندیشید بلکه او به دین اهمیت وافر می داد و دین را به عنوان یک عامل در دست حاکم که در استحکام جامعه سیاسی نقش دارد مورد تأیید قرار می دهد. او همه اختیارات و قدرتهای دینی را به شخص حاکم می دهد و او را جانشین و نماینده خداوند در زمین می داند که حکومتش دنباله انبیاء الهی همچون ابراهیم و موسی(ع) است. حاکم برای اجرای بهتر وظایفش اجازه بهره برداری از هر قرائتی از دین که به سود جامعه باشد را دارد.

پس هابز به یک دولت می رسد که تمام اختیارات دنیوی را برای اداره جامعه از جانب مردم دارد و هم تمامی اختیارات دینی را از جانب خداوند دارا می باشد. پاپ و اربابان کلیسا نیز در عین داشتن اقتدار مذهبی در زیر سلطه حاکم مدنی هستند و در مسیری باید گام بردارندکه حاکم برای آنها انتخاب نموده است. زیرا اگر بخواهند به راه خود بروند بنا به طبع دین که قابل تفسیر است اختلاف و نزاع در جامعه شکل می گیرد. همانطور که در حالت طبیعی هم بنا به تفسیر هر فرد  از مصلحت عمومی اختلاف و درگیری در جامعه زیاد بود و با دادن اختیار به حاکم برای فهم و اجرای آن امنیت به جامعه بازگشت.

3-7-  انسان در نظر هابز موجودی است که در عین خودخواهی نگران خیر عموم و سعادت خویش است و لذا حاضر است از حق خویش بگذرد و آنرا به کس دیگری بدهد تا خواستهایش را اجابت نماید و امنیت و  آرامش را به وجود آورد. هابز یک اومانیست است و او را مرجع و موضوع عالم می داند که همه چیز حتی دین هم باید در اختیار نماینده آنها برای آرامششان باشد.

 انسان در نظر هابز دارای کرامت می باشد و هیچ کس حق تهدید و ارعاب و یا گرفتن جانش را ندارد. حتی حاکم هم نمی تواند او را به چیزی که حیاتش را به خطر می اندازد وادار کند. انسان موجودی است دارای عقل که همین ویژگی جدا کننده او از سایر حیوانان می باشد. لذا او با عقل به این نتیجه می رسد که برای رسیدن به آرامش باید به یک قرارداد تن دهد و مسئولیت امنیت خویش را به حاکم بسپارد. برای نشان دادن جایگاه رفیع انسان در نظر هابز همین ذکر این نکته کافی است که او با توجه به اهمیت زیادی که برای دولت قائل است و آنرا جای خدا می نشاند اما بازهم برای اولین بار آنرا صنع بشر و ساخته دست آنها  می داند و انقلابی بر علیه حقوق الهی پادشاه به راه می اندازد.

4-7- بر خلاف نظرات عمده، هابز به یک دولت مشروطه می رسد نه یک دولت مطلقه زورگو که کسی اجازه قد علم کردن  در مقابل او را ندارد. هابز به دنبال برقراری یک جامعه سیاسی برای زندگی خوب انسانها می باشد لذا نمی تواند اختیارات مطلقه به کسی دهد که بتواند هر لحظه زندگی را برای اتباعش تلخ کند. هر چند که این حاکم دارای اختیارت زیادی باشد.

هابز به حاکم به عنوان یک نماینده از سوی مردم نظر دارد.(26) نماینده هم کسی می باشد که در چارچوب اختیارات اعطایی عمل می کند و بیش از آن نمی تواند عمل نماید. لذا تکلیف و التزام اتباع نسبت به حاکم تا زمانی ادامه می یابد که قدرتی که حاکم برای صیانت از ایشان دارد ادامه بیابد و نه بیشتر.

باید به این نکته توجه کرد که در نظر هابز جامعه سیاسی محور است نه شخص حاکم. لذا اگر حاکم هم در مواردی دارای اختیارات زیادی می باشد برای ایجاد صلح و امنیت در جامعه می باشد.

 5-7- باید به ترس به عنوان یکی دیگر از عوامل مؤثر بر شخصیت و اندیشه هابز توجه داشت. او با ترس به دنیا آمده و در ترس هم از دنیا می رود. این مورد بر او تأثیر زیادی گذاشته لذا در بسیاری از نظریات و آرائش به ترس اشاره می کند. او علت عبادت و قربانی کردن برای خداوند را در ترس از محیط نا شناخته و ندانستن علل اتفاقات می داند.

اگر در مقابل ترس امنیت را بیاوریم و این طور قلمداد کنیم( که همین گونه نیز می باشد) که نبودن امنیت باعث ترس است. پس مردم برای رهایی از ترس و رسیدن به امنیت به جامعه سیاسی و انتخاب حاکم روی می آورند و با آن به ترس از همدیگر خاتمه می دهند.

6-7- در پایان باید گفت که تمامی رهیافتهای الهیاتی در اندیشه هابز موجود است. هابز با ترسیم جامعه ای که در آن همه در سایه امنیت قرار دارند و هیچ کس گرگ دیگری نیست به نوعی به رهیافت وعده نزدیک می شود و می خواهد یک نظریه انقلابی (بر علیه نظریه حق الهی پادشاهی) و آرمانی دهد تا مردم را ترغیب کند که از اندیشه او پیروی کنند و حاکم مورد نظرش را به رسمیت بشناسند.

رهیافت حقوقی یا اشمیتی با وضوح بیشتری نسبت به رهیافت وعده در اندیشه هابز دیده می شود. همانطور که بیان شد هابز حاکم را بجای خدا می نشاند و سعی می کند که با ساختارها و اهرمهای قدرت دینی به حاکم خود قدرت و مشروعیت دهد و او را بر جامعه حکمفرما کند و به نوعی با عرفی سازی دین و زمینی کردن آن حاکم را مسلط بر همه چیز حتی کلیسا قرار می دهد. هابز با اشاره به یک نظام عقلانی و سلسله مراتبی که در بحث دین از نظر هابز به آن اشاره شد و همچنین اینکه انسان از نظر او دارای یک سری احساسات است و آنها پایه تفکر بشری هستند و در کنار عقل به انسان در زندگی اجتماعی کمک          می رسانند. از رهیافت بنیادی اجتماعی به وضح بیشتری مدد جسته است.

اما آنچه بیشتر از سه رهیافت فوق در اندیشه هابز رویت می شود رهیافت توجیهی می باشد. هابز سعی کرده است که از هر چیزی برای قدرتمند کردن حاکم خود استفاده کند و اینکه جامعه به وجود او نیاز مبرم دارد توسل جوید. او از فلسفه، زبانشناسی، علم مردمشناسی، روانشناسی و حتی دین و عهد جدید و عتیق استفاده می کند تا توجیه مستحکمی برای پادشاه قدرتمند خود بیابد و به مردم نشان دهد که امنیت آنان در گرو وجود اوست.

پایان

----------------------------------------------------------------------------------------------------

8-یادداشتها و منابع:

1- ابوالقاسم طاهری، تاریخ اندیشه های سیاسی در غرب، تهران: نشر قومس، 1381، چاپ سوم، ص66

2- و.ت.جونز، خداوندان اندیشه سیاسی، ترجمه علی رامین، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1375، چاپ اول، ویراست دوم، صفحه 706

3-  ریچارد تاک، هابز ، ترجمه بشیریه، تهران: نشر طرح نو، 1376، چاپ اول، ص 10

4- برگرفته از سایت اینترنتی باشگاه اندیشه(www.bashgah.net)  وکتاب فلسفه سیاسی غرب از عبدالرحمن عالم

5- توماس هابز، لویاتان، ترجمه حسین بشیریه، تهران: نشر نی،1380 ص 109

6- عبدالوهاب فراتی، مقاله دین و دولت در اندیشه هابز، لاک و کانت، نشریه علوم سیاسی، سال هشتم،   شماره 32، زمستان1384، ص 165

7- پیشین، و.ت. جونز، ص 708

8- همان، ص 706

9- مارشال میسنر، فلسفه هابز، ترجمه خشایار دیهمی، تهران: نشر طرح نو، زمستان 1385، چاپ اول،  صفحه 168

10- غلامرضا بهروز لک، مقاله هابز و دین مدنی،  نشریه دانش پژوهان، سال دوم، شماره چهارم، سال 1382 ، دانشگاه مفید، صفحه 4

11- همان

12- بخشی از مطالب این قسمت از مقاله دین و دولت در اندیشه هابز، لاک و کانت نوشته عبدالوهاب فراتی چاپ در نشریه علوم سیاسی شماره 32  گرفته شده است و به صورت خلاصه ذکر گردیده است.

13- پیشین، غلامرضا بهروز لک

14- سایت اینترنتی نصور                                    (www.nasour.net)

15- پیشین، لویاتان، ص77

16- همان

17- سایت اینترنتی هفته نامه مشارکت ملی (www. mosharekat.wahdat.net)

18- روزنامه رسالت، 21 شهریور 1388

19- کمال پولادی، تاریخ اندیشه سیاسی در غرب 2 ، تهرن: نشر مرکز، چاپ چهارم، 1383

20- پیشین، لویاتان، ص139

21- سید علی محمودی، مقاله ارکان اصلی فلسفه سیاسی توماس هابز، کیهان فرهنگی، سال دهم، شماره10، دیماه 1372، صفحه 16

22- پیشین، فلسفه هابز، صفحه 136

23- پیشین، لویاتان ، صص 202 و 203

24- پیشین، لویاتان ، ص223

25- پیشین، لویاتان ، ص 225

26- پیشین، لویاتان ، ص 228

 


استفاده از مطالب اين سايت با ذكر منبع بلامانع است.