|
بعد از افلاطون و ارسطو که هر کدام نقش مهمی را در اندیشه ها و
گفتمان های حاکم بر آن دوران یونان باستان ایجاد کردند و تا
اکنون نیز همچنان نقل قول هایی بر پایه های نظرات فلسفی مورد
استناد قرار می گیرد . اما روند فلسفه سیاسی غرب پس از آنان به
مرتبه و روندی وارد شد که با توجه به تحولات اجتماعی – سیاسی شکل
و شمایل دیگری یافت .
بعد از سقوط دولت شهر ها در یونان و تصرف آنها به دست اسکندر و
شکل گیری نظام جدیدی در عرصه سیاسی یونان و با توجه به اوضاغ
پیش امده نگرش های جدیدی به وجود آمد که با اندیشه های فلسفی و
در نوع رسیدن به سعادت با اندیشه های افلاطون و سقراط تفاوت
داشت .
نتیجه این شد که مکتب های جدیدی برای به اصطلاح به سعادت رساندن
افراد آن زمان یونان به وجود آمد که چهار مکتب عمده با نام های
اپیکوری، کلبی، شکی و رواقی به وجود آمدند که همگی در چند
مورد با یکدیگر اشتراک داشتند که وجه اشتراک آنها توجه به انسان
یا مدار گردش آنها به دور انسان و توصیه به اخلاقی که بتوان با
آن روزگار را تحمل کرد و اینکه رندگی خوب با قطع وابستگی به دنیا
بدست می اید.
این مکاتب سعی در این داشتند که مشکلات روانی و معنوی یونان شکست
خورده را به شکلی در اذهان خود و مردم کم رنگ و از شدت روانی آن
بکاهند و به جای بحث در مورد مفاهیم فلسفی بحث های خود را در
مورد دو اصل عمده که آرامش مطلق روان و بی دردی بود متمرکز
کردند .
آنها سیر مطالب خود را به سمتی سوق دادند که مباحث اخلاقی از
ستیزه های فلسفی مهم تر و برتر و با اهمیت تر شود لذا نتیجه این
نوع گفتمان این می شد که شادی انسان مهم تر از حقیقت است و در
همین راستا با آسان گیری کارهای جهان به مقابله با فلسفه
پرداختند.
اپیکوری ، این مکتب معتقد به خوشی های زود گذر و از نوع غیر
روحانی بود و در این عقیده بودند که این خوشی ها اصل است اما
نظر دیگری که اپیکور به او معتقد است اینکه حیات اجتماعی تمامآ
بر پایه منافع بشری است و در همین راستا می گوید که اگر ما عضو
جامعه ای شدیم برای آن است که در جامعه لذت شخصی بیشتر ببریم و
دولت نیز ما را بیشتر و بهتر از خطر دشمن حفظ می کند و اگر
دولت نتواند این کار را انجام دهد بهتر است که نباشد .
او می خواست در میان شاگردانش و مکتب خود نوعی حالت بی نیازی
فردی ایجاد کند و این نکته را ترویج می کرد که زندگی نیک در به
دست آوردن لذت و تامین مسرت است .
اما نکته این است که این فرضیه به صورت منفی مطرح می شود نه مثبت
چون می گوید مسرت و شادی شامل این عناصر است ؛ دوری کردن از تمام
درد ها و نگرانی ها یعنی اینکه از هرچه که ممکن است برای فرد
ایجاد درد سر کند باید پرهیز نمود و این تفکر موجب انزوا گرایی
در این مکتب شد . و اینکه مرد خردمند باید کاری به سیاست
نداشته باشد جز اینکه اوضاع او را مجبور به این کار کند .
و نکته دیگر که اپیکور و همفکرانش به آن قائل بودند اینکه دولت
ها و کشور ها به منظور جلو گیری از غارت توسط دیگر سرزمین ها به
وجود آمده اند و مردم خود خواه هستند و این باعث می شود مصلحت هر
فرد مزاحم دیگران شود و با این حال شک قرار داد بسته می شود تا
افراد جامعه حقوق همدیگر را متقابلا بشناسند و حریم را حفظ کنند
، بدین صورت دولت و قانون به صورت قراردادی زندگی مردم و روابط
آنها را با یکدیگر سهل می کند .
در مورد قانون چنین می گوید «.... آنچه بنا به مصلحت آدمی است و
بنا بر احتیاجات او در روابط میان افراد وجود دارد و مناسب اوست
و این عدل است و هر قانونی که با این امر مغایر باشد از عدل خارج
است و عدالت در تمام جهان متشابه است چون ذات انسان یکی است
....»
آنها توجه چندانی به حکومت نداشتند و نوع حکومتی که مورد توجه
آنها بود حکومت سلطنتی بود چرا که معتقد بودند که این نوع حکومت
قوی بوده و در نتیجه امنیت را بهتر می تواند تامین کند .
کلبیون : دیوگنسدر در سینوپ به دنیا آمد و بعد او را از انجا
بیرون کردند و مدتی در آتن و کورنت بی خانمان زندگی کرد و عمر
خود را به بیان فلسفه اش صرف کرد و فلسفه کلبی را پایه گذاشت .
کلبی نامی بود که پس از مرگش به او دادند و به معنای سگ است .
نقل شده است که او مال ثروت نداشت و ثروت را خوار می شمرد و سنت
ها را به باد انتقاد می گرفت ، افلاطون به او سقراط دیوانه گفته
بود و در تحمل سختی ها با بی اعتنایی به آنها، با سختی ها
مقابله می کرد .
فلسفه او تحت تاثیر سوفسطائیان بوده است ولی آراء و عقاید
کلبیون ازشکاکیون هم افراطی تر است .
او تنها کار مهم در زندگی را پیدا کردن معرفت می دانست و به بی
نیازی اعتقاد کامل داشت و اگر رسمی را مغایر با آن می دید آن را
منسوخ می کرد .
به طور کلی می توان گفت که بی نیازی و خود بسندگی هدف کلی این
مکتب است .
این فلسفه از آن جهت که اخلاقی را توصیه می کند که فرد با آن به
خوشبختی برسد مانند فلسفه سقراط اخلاق گراست .
از نظر آنها زندگی خوب تنها مختص فرد خردمند است و فلسفه فرد را
از قید تعهدات نسبت به قوانین و مقررات آزاد می کند ، همه جا
خانه و وطن مرد حکیم است نه احتیاجی به وطن و خانه دارد و نه
قانون . چون تقوی و پرهیزگاری فرد خردمند به عنوان قانون در نظر
گرفته می شود .
این مکتب مباحثات خود را در نقطه ای از شهر انجام می داد که به
سینوسارز معروف بود که به معنی سگ سفید است و از این جهت به آنها
کلبیون می گفتند . پیروان این مکتب به ماوراء اعتقاد نداشتند و
از این منظر با اندیشه های افلاطون و ارسطو مغایرت داشت . آنان
معتقد بودند که راهی که آدم را به خوشبختی می رساند بی نیازی و
رها شدن از وابستگی های دنیا است . به طور کلی این فلسفه معتقد
بود که از همه چیز باید گذشت تا به فضیلت رسید .
شکاکیون :
پورهن و گرگیاس از پیشکسوتان این مکتب به حساب می آیند ( گرگیاش
در زمان سقراط می زیسته است ) اما عقاید شکاکیون و کلبیون قدیمی
ترین افکار در مورد رد خدا و انکار مذهب بوده که در یونان قدیم
به وجود آمده است .
عده ای معتقد بر این هستند که طرفداران شکاکیون گروهی از
آوارگان که محروم از تابعیت آتن بودن تشکیل می دادند .
تعلیمات آنها بیشتر برای طبقه فقراء و خطاب به آنها بود و در
معاشرت نیز رعایت ادب را نمی کردند و بر خلاف عرف عمل می کردند
.
عقیده آنها این بود که می گفتند مرد حکیم باید بی نیاز باشد و
نسبت به همه چیز خونسرد . آنها معتقد بودند که حقیقت واحد وجود
ندارد و اگر هم باشد غیر قابل دست یابی است، به چیزی نمی توان
یقین داشت و با مطرح کردن این نظریات به این نتیجه می رسیدند که
باید در مورد همه چیز بی تفاوت بود چون شناخت غیر ممکن است و
در نهایت کل فلسفه جزمی و بی ارزش است .
رواقیون
زنون یا زنو بنیان گذار مکتب رواقی از اهالی شهر سیتیوم در جزیره
قبرس بود که این مکتب را پایه گذاری کرد اما چون محل درس و
مباحسه او در شهر آتن در زیر یک ایوان یا رواق بود این مکتب به
این نام شهرت یافت .
زنو در قبرس با فلسفه کلبی آشنا می شود و این فلسفه را بخشی از
فلسفه خود قرار می دهد بعد روانه آتن می شود و به تحصیل در
آکادمی مشفول می شود در این حین از کتراس نیز بهره می برد رواقی
ها می خواستند پی به این ببرند که انسان چیست ؟ و نه اینکه انسان
کیست؟
براین عقیده بودند که خوب و بودن هیچ ربطی به یونانی بودن و بربر
بودن ندارد همه انسان ها برابرند و نبابد در مورد انسان ها از
موضعی که هستند ( یونانی و غیر یونانی ) رفتار کرد . سووال اساسی
آنان این بود که نیکی چیست ؟ و انسان چگونه می تواند نیک باشد ؟
انان در پاسخ به این سوال می گویند خیر و نیکی هماهنگی با طبیعت
انسان است .
آموزش های این مکاتب در وجدان غربی جای گرفت مثلا به پیروی تز
کشور گشایی های ان روز اسکندر رواقیون انسان هارا اعضای جامعه
جهانی می دانستند بر خلاف اراء و نظر افلاطون و ارسطو که دانش
را در اختیار عده ای خاص می دانستند بلکه اعتقاد داشتند که دانش
چیزی است که همه از ان بهره دارند و بنا بر طبیعت خود با آن روی
می آورند .
اما به طور کل می توان گفت که این مکاتب شورشی در برابر شرایط به
وجود آمده برای یونانیان که مورد هجوم اسکندر قرار گرفته بودند و
او (بیگانه ) نظامی سیاسی متفاوت از آنجه در زمان افلاطون و
ارسطو بود ، بر انها حاکم شده بود .
پایان |