|
شکل گیری اندیشه سیاسی در مسیحیت |
|
محمد جواد فرمانی
mjfir1@gmail.com |
پیامبری حضرت عیسی (ع) و پیدایش و ظهور دین مسیحیت شد و از نقطه
نظر تاریخی مبدا تحولات بعدی در اروپا شد .
در ابتدای امر با نگاهی تاریخی و گذرا مشاهده می کنیم که دین
مسیح در حالی رو به گسترش نهاده بود که با مخالفت های یهودیان و
رومی ها همراه بود ؛ هر چند که بر آن شدند تا مسیح را با
به صلیب کشیده و از میا ن بردارند و دین مسیح را در همان ابتدای
راه خاموش کنند ولی این کار نیز نتوانست دین مسیح را خاموش کند .
به تدریج دین مسیحیت توسط حواریون مسیح مورد تبلیغ و رو به
گسترش نهاد و روز به زور بر تعداد پیروان مسیحیت افزوده شد .
مسیحیان – که اکثریت ار طبقات پایین بودند - در امپراتوری روم
رنجهای زیادی می دیدند و مورد اذیت قرار می گرفتند ، این دوره
حدود سه قرن طول کشید تا اینکه در زمان گالریوس اول در سال
311 بعد از میلاد فرمان مدارا با مسیحیت را صادر کرد .
از ان به بعد مسیحیان توانستند در آرامش بهتری به امور خود
بپردازند و در دو سال بعد کنستانتین امپراتورروم به دین مسیحیت
پیوست و با این کار او دین مسیح از رواج بهتری برخوردار شد تا
اینکه در سال 393 در زمان اپراتور تئودوسیوس دین مسیحیت به عنوان
دین رسمی روم معرفی شد .
در این فاصله یعنی از سال 311 تا 393 که چیزی حدود هشتاد سال طول
کشید ، مسیحیان در کنار رومی ها به زندگی پرداختند ، اما
این تحولات و مستحکم شدن دین مسیحیت ، کثرت پیروان و حضور آن در بین قدرتمداران
رومی این سوال پیش آمد که چگونه امپراتوری با مسیحیت به تعامل
بپردازد ؟ نقش تعالیم دینی و دستورات جکومت روم به صورت باید
باشد ؟ مقام پاپ به عنوان بالا ترین مقام مذهبی و مقام امپراتور
به عنوان بالاترین مقام حکومتی در چه ارتباطی هستند ؟ این
سوالات و پاسخ مقامات کلیسا به آن موجب شد تا تدریج روند سیاسی
شدن دین مسیح فراهم شود که به اوج رسیدن آن در قرون وسطا و
اقتدار بلامنازع نهاد کلیسا در عرصه قدرت سیاسی جامعه اروپا را
شاهد باشیم
که
در حدود هفت و یا هشت قرن طول می کشد اما روند وارد شدن مسیحیت
در امپراتوری روم حدود یکصد و شست سال طول کشید و نهایت آن
امپراتوری روم سقوط کرد .
عده ای امروزه بر این عقیده هستند که دلایلی را که موجب سقوط
اپراتوری روم شد می توان به چند دسته تقسیم کرد :
1- بعضی از امپراتور ها دارای قدرت رهبری و سازمان دهی کافی
نبودند
2- مسیحیت در روزگار آن زمان نوید امید و آرامش را به مردمی که
در سختی و رنج بودند می داد چون مردم از زندگی ان زمان به ستوه
امده بودند و در رنج به سر می بردند به سمت تعالیم دین مسیح رو
آوردند .
3- هجوم قوم های نیمه وحشی « گاتها ، هونها ، انزالها ، تو تنها
و ویگزگوتها » که به روم حمله کردند و آنجا را غارت کردند ناگفته
نماند که به کلیسا در ان زمان تعرضی نشد .
4- قدرت گیری دین مسیح و در استمرار پیدایش این سوال که اگر
تعارضی میان دین و قوانین امپراتور به وجود آمد باید دستورات
دینی را اجرا کرد به عبارت دیگر قدرت گرفتن مذهبیون مسیحی در
برابر نهاد حکومت رومی .
5- عده ای نیز در ان زمان بر این عقیده بودند که وجود مسیحیت
باعث از میان رفتن امپراتوری شده است البته کسانی چون سنت
اگوستین به رد اتهامات و توجیه پرداختند . اما از دلایل عمده
سقوط امپراتوری حمله اقوام مهاجم به روم غربی بود .
با توجه به آنچه که توضیح داده شد و اتفاقاتی که رخ داد می شود
گفت که اولین برداشت های حقوقی از دولت در آن زمان شکل گرفت « در
برداشت حقوقی به این مسئله پرداخته می شود که حدود و اختیارات
دولت چقدر است » البته این نوع برداشت حقوقی با برداشت اخلاقی
نیز همراه بوده است چون کلیسا بر این عقیده بود که دولت باید
نهایتا مردم را نیز رستگار کند به قولی مایه رستگاری انها شود که
در اصل این کار وظیفه کلیسا بود پس برای این کار آنها می بایست
رابطه دولت وکلیسا را مشخص می کردند که این کار خود به خود نوعی
برداشت حقوقی از دولت تلقی می شد .
اما در طی این روند قدرت کلیسا روز به روز در حال افزایش بود و
ازسلطه امپراتوری کاسته می شد ، اولین کسانی که به بحث در رابطه
با حدود اختیارات کلیسا و دولت روم پرداختند سنت آمبروز، سنت
آگوستین و سنت گرگوری بودند و بعد ها توسط گلازیوس اول ادمه یافت
.
بعد از رسمی شدن دین مسیح و قدرت گیری کلیسا مسئله حدود اختیارات
کلیسا ودولت به میان آمد که هر کدام از این افراد سعی بر روشن
کردن موضوع کردند و در طی این روند نظریات در پی هم تکمیل تر شد
.
سنت آمبروز
به طور کلی او معتقد بود که حکومتی که وجود دارد خداوند ان را
مقدر کرده است وچون خداوند آن را مقدرکرده است خوب یا بد باید
از آن اطاعت کرد هرچند که حاکم نیز ظالم باشد . اگر حاکم ظالم
باشد نتیجه گناه انسانها است که حاکم برای کیفر انها حاکم شده
است ، و اینکه فرمانروا با تمام وصف ها نباید در کار کلیسا دخالت
کند چون مسائل دینی در حوزه کلیسا قرار دارد و کلیسا مسئول امور
معنوی است ، کلیسا بر تمام طبقات از شاه تا گدا حاکم است و همه
تحت اوامر کلیسا باید باشند ، قانون را نیز بر دونوع می دانست
قانون طبیعی و قانون نوشته به دست انسان او بر این نظر بود که
قانون طبیعی در دل انسان ها ( فطرت) است .
سنت اگوستین
وی شاگر آمبروز بود و نویسنده پر کاری نیز بود در مدت زندگی کتاب
های زیادی نوشت .
مهم ترین نوشته او شهر خدا است که در ان قصد داشت تا از اتهاماتی
که کافران بر کلیسا وارد می کردند رفع اتهام کند رومی های کافر
می گفتند که کلیسا باعث افتادن روم به دست قوم های مهاجم است ،
در این کتاب نظریه جدیدی با نام دو شهر مطرح شد که یک شهر شهر
آسمانی ویک شهرشهر زمینی بود . شهر آسمانی شهری بود که بر پایه
عشق به خدا و خدا پرستی ایجاد شده بود و شهر زمینی شهری بود که
بر اساس هواهای نفسانی و پست زمینی مانند خود پرستی ، خود خواهی
و ... درست شده بود .
شهر آسمانی مظهر نیاز های روحانی انسان بود و شهر زمینی مظهر
هواها و « نیازهای» پست زمینی . در مورد رد اتهام از کلیسا این
را می گفت که گناه عامل نابودی روم به دست قوم های مهاجم شده
بود . می گفت که حکومت باید نظم را حفظ کند و بی نظمی موقعی به
وجود می آید که گناه به وجود اید و حکومت مستبد و ستمگر بهتر از
نظام دموکراسی بی نظم است ، برابری و عدالت هدف های هستند که فقط
در شهرهای آسمانی می توان به آن دست یافت .
سنت گرگوری
او نیز مانند امبروز و اگوستین به همان بحث ها پرداخت اما نکته
ای که مورد توجه است این بود که با صراحت بیشتری بر فرمان بری از
امپراتوری تاکید می کرد و بر این عقیده بود که هر چند امپراتور
ظالم باشد باید از او اطاعت کرد چون خواست خدا بوده است . او بی
نظمی ، بد بختی ، بردگی را از گناه انسان می دانست ولی بااین
همه حال هنوز به طور خیلی مشخص حد و مرزی میان کلیسا و امپراتوری
معین نشده بود و حدود وظائف تاحدودی مبهم بود ولی نا گفته نماند
که در آن زمان حاکم در تحت لوای دین مسیح بود و می بایست حاکم به
دستورات دینی عمل کند ، مثلا شخصی اگر قانونی را باید اجرا می
کرد که در مغایرت با آیین مسیح بود نمی بایست آن را انجام
می داد.
گلازیوس اول
او را می توان ادمه دهنده آباء قبلی نامید چون با نظریه دو شمشیر
حدود اختیارات را به روشنی بیان کرد .
او گفت که امپراتوران مسیحی برای ادمه زندگی جاودانه و ابدی
نیازبه کشیشان دارند ولی کشیشان فقط برای انجام کارهای دنیایی
نیاز به آنها دارند ، در نتیجه ارزش و اهمیت کشیشان بیشتر است و
از درجه ( قدرت ) بالاتری برخوردارند .
در نظریه دو شمشیر چنین گفت که دو شمشیر وجود دارد که یکی در دست
کشیش و دیگری در دست سرباز است که هر دوی این شمشیرها باید برای
کلیسا کشیده شود ( یعنی در خدمت و اطاعت آن باشد ) نه علیه آن و
بدین ترتیب است که خداوند از مردم می خواهد که حکمران را بپذیرند
چون برای کلیسا شمشیر می زند . این نظریه به عنوان یک نظریه مطرح
تا قرن ششم میلادی باقی ماند .
به طور کلی در آن زمان چند اصل مهم به مردم القاء می شد که اول
: حکومت یک نهاد الهی است حال خوب باشد یا بد و اگر بد بود نتیجه
گناه انسان ها است و دوم : انکه حکومت نیز باید در راه پیش برد
دین مسیح بکوشد .که سخن اول بیشتر مورد خطاب مردم بودند و سخن
دوم متوجه دولت و حکمرانان بود .
پایان
|